ادگار آلنپو از ستارههای تابناک ادبیات جهان است که تاثیرش را در نوشتههای بسیاری از نویسندهها و شاعرهای نسلهای پس از خود میتوان مشاهده کرد. میگویند ژانر وحشت در ادبیات داستانی زاییدهی اندیشهی نیرومند آلنپو و تخیلات غریباش است، با این همه او شاعر هم هست و شعرهایش با همان قدرت، خواننده را مجذوب خود میکند. به نظر میرسد این وجه از شخصیت ادگار آلنپو در ایران کمتر شناخته شده و هر چه مترجمهای ایرانی از او ترجمه کردهاند، داستان است و رمان و به این ترتیب آلنپوی شاعر، چهرهای گمنام مانده است. سه سال قبل برای اولینبار مجموعهای مستقل از شعرهای او به نام کلاغ با ترجمهی سپیده جدیری منتشر شد که تلاشی بود برای معرفی چهرهی دیگر آلنپو، چهرهای غمگین که اندوه زندگی خود را در شعرهایش روایت میکند. آلنپو در مقالهی معروف خود، فلسفهی سرودن گفته است که در شعرهایش بیش از هر مضمون دیگری به مضمون اندوهناک از دست دادن زنی زیبا پرداخته است و این کلیدی میتواند باشد برای ورود به جهان شعری او، جهانی که بیشک بازتاب زندگی پرسوز و گداز شاعر است. میدانیم که زندگی پو سرشار از خلاءهای عاطفی بود که با مرگ زنهای تاثیرگذار عمر او ایجاد شدند، مانند مرگ مادر یا همسر و از اینرو پو شاعر عشق آنها را در شعرهای خود جستوجو میکند. این مضمون را در معروفترین شعرهای پو مانند شعر کلاغ یا به هلن میتوان یافت. شارل بودلر، شاعر بزرگ فرانسوی میگوید: «زنهای پو جملگی درخشان و بیمارند، از بیماریهای عجیب میمیرند، با صدایی که به موسیقی میماند حرف میزنند و...»
اما آنچه خیلی کوتاه میتوان دربارهی ترجمهی فارسی شعرهای آلنپو گفت؛ ترجمهی سپیده جدیری وفادار به متن است، حتی ریتم و موسیقی که معمولا در ترجمهی شعر از قلم میافتد، اینجا رعایت شده است و بدین ترتیب با متنی آهنگین مواجهیم که قالب واقعی شعرهای آلنپو را به خواننده مینمایاند، قالبی کلاسیک که بیشک وفاداری به آن از دشواریهای ترجمه است. نمونهای از این ترجمه را میخوانیم:
بخش پایانی شعر بلند «اولالوم»
... جاده ما را برد تا یک در
درب یک آرامگاه دور
گفتم او را: «خواهر شیرین!
کیست نامش بر در این گور؟»
گفت: «اولالوم - اولالوم -
آه، این آرامگاه اوست!
گور آن گمگشته اولالوم
آه، سرداب سیاه اوست!»
قلب من آنگه چو برگی خشک
رنگ خاکستر شد و لرزید،
من گریستم که: «آن شب بود
یک شب اکتبر، بیتردید
سال پیش، آن شب جانکاه
آن شب شبتر ز هر شب، آه!
کز همین جاده گذر کردم
کولهبار بیم بر دوشام
راز اینجا آمدن هم بود
وعدههای دیو در گوشام
آن شب شبتر ز هر شب، آه!
میشناسم اینک اینجا را
ساحل دریاچه «آوبر»-
مه گرفته در میان «ویر»-
سردی دریاچهای در عمق،
جنگل دیوان، مکان «ویر».
درباره ی کلاغ :
شعر با روایت حزن آلودی از شاعری تنها آغاز می شود که قصد دارد با توسل به افسانه ها راهی برای زنده کردن یا پیشگیری از مرگ عزیزی داشته باشد که احتمالن همسر اوست. او به افسانه های پلوتو خدای دنیای زیر زمین یا دنیای مردگان متوسل می شود. در این حال صدای تق تقی را می شوند بر در اتاق خواب خیالی اش که در حقیقت چیزی نیست جز ندای بیدارباشی از ناخودآگاه شاعر. شعر مجموعه ی بلندی است که بندهایی که می توان آنها را به سه بخش تقسیم کرد:
1- در بخش یکم شاعر برای دعوت صاحب صدا به درون دل دل می کند ابتدا آن را خیال می پندارد به مرور آن زا می پذیرد ولی مطمئن نیست بخواهد او را به درون بخواند سپس در را می گشاید ولی چیزی نمی بیند سرانجام در را باز می کند و صاحب صدا را به درون می خواند
2- در بخش دوم کلاغی که ظاهرن بر در می زده وارد می شود و با وقار باور نکردنی خود شاعر را تحت تأثیر قرار می دهد. این بخش مجموعه ای است از پرسش های بی پاسخی که شاعر از کلاغ می پرسد. کلاغ همان پیامبر ناخودآگاه اوست تا آمده به او بگوید هیچ امیدی به بازگشت عزیز سفر کرده نیست او تنها در پاسخ شاعر به ذکیر این جمله بسنده می کند: نه دیگر بار
3- سرانجام شعر برآشفته می شود سر به عصیان بر می دارد ولی بی فایده است سرانجام سایه ی شاعر با کلاغ یکی می شود که کنایه ای است از پذیرفتن خبر تلخ یا همان حقیقت که کلاغ با خود آورده است
نام اصلی شعر این است
The Raven
در زیر یکی از بندهای این شعر همراه با ترجمه می آید
Then this ebony bird beguiling my sad fancy into smiling,
By the grave and stern decorum of the countenance it wore.
"Though thy crest be shorn and shaven, thou," I said, "art sure no craven,
Ghastly grim and ancient raven wandering from the Nightly shore-
Tell me what thy lordly name is on the Night's Plutonian shore!"
Quoth the Raven, "Nevermore."
آنک این پرنده ی سیه چرده به فریب خیال غم انگیز مرا زد به لبخندی تقریب
به هیبتی که به خود گرفته بود سنگین و باوقار
خواندمش با چنان تاج صیقلی رخشا فرومایه ای نمی توانی بود حاشا
آواره ی ساحل شبانه ای کلاغ پیر و شوم دلهره آر
چیست نام اعظمت بر کرانه ی آتشفشانی شب؟ بر زبان آر
بفرموده کلاغ، نه دیگر بار